فريد الدين العطار النيسابوري

233

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گفت « من بارى به جان بگزيده‌ام * پس به ملكِ عالمش بخريده‌ام مىخرم يك دم به صد عالم هنوز * زان كه بِه مىارزدم هر دم هنوز چون بِهْ ارْزُم يافتم من اين متاع * پادشاهى را ، بكل ، كردم وداع لا جرم من قدر مىدانم تو نه * شكر آن بر خويش مىخوانم ، تو نه . » اهلِ همّت جان و دل در باختند * سالها با سوختن در ساختند مرغِ همّتشان به حضرت شد قرين * هم ز دنيا در گذشت و هم ز دين گر تو مردِ اين چنين همّت نه‌اى * دور شو كاهل ولى نعمت نه‌اى . الحكاية و التمثيل شيخ غورى آن بكلّى گشته كُل * رفت با ديوانگان در زيرِ پل از قضا مىرفت سنجر با شكوه * گفت « زيرِ پل چه قوم‌اند اين گروه ؟ » شيخ گفتش « بى سر و بىپا همه * از دو بيرون نيست حالِ ما همه گر تو ما را دوست‌دارى بر دوام * زود از دنيا بر آريمت تمام ور تو ما را دشمنى نه دوستدار * زود از دينت بر آريم ، اينْت كار !